تبليغاتX
= و گاهی شعر چکه می کند...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

 

من میخکوب صندلی سالن، پوشیده او لباس کسی دیگر

قالب تهی نمودم و لبریز از، تصویر انعکاس کسی دیگر

 

بر صحنه او تمام قدش، من زل، بر صحنه من تمام تنم، او تیر

این پرده را نوشته برای ما، دستان ناشناس کسی دیگر

 

صبحانه چای تلخی اوقات و عصرانه ام مسکن و خون دل

نوشیده هر دو مرتبه را با او، بانوی اسکناس کسی دیگر

 

در باجه ی بلیط دو چشمانش، گر سکه ای سیاه می ارزیدم

هر روز عاجزانه نمی کردم، این قدر التماس کسی دیگر

 

یک نقش نانوشته ی کوتاهم، او یک رل بلند خیال انگیز

شاید اگر بخواهد و بگذارم، شالوده بر اساس کسی دیگر...

 

شاید اگر... هجوم کف و فریاد، شاید... عبور جمعیتی از من

شا... من اگر به او بِرِ... "می بخشید"، جا خوردم از تماس کسی دیگر

 

من یک بلیط سوخته ی باطل، من یک سالن سکوت و پریشانی

او نقش تازه ای شده درگیر است، با بردن حواس کسی دیگر...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر | 

 

 

شنبه...

 خوب نیستم... اوهامی پراکنده درونم متولد شده اند... و کمی واژه همین نزدیکی ها...

پنج شنبه...

گلویم گیر کرده به واژه ها... و اوهام که... درد می کشم...

سه شنبه...

 اوهام درونم آرام گرفته اند... واژه ها گلویم را رها کرده اند و چسپیده اند به کاغذ... کمی بهترم...

 

 

 

 

روز پا پس کشیده شب افکنده خرمن

روی ترکیب الفاظ عصیان، سفر، من

 

می چکد غربتم جابه جا بر خیابان

زیر یکریز باران بن بست بر من

 

در مسیری که طی کرده ام پابه پایش

از سر درددل تا دل دردسر من

 

زندگی زیر سقف همان روز مانده

زیر آوار لبخند هر رهگذر من

 

لحظه امکان طغیان هر اتفاقی است

عابر ابرناک هوای خطر من

 

هیئت سایه های کمین کرده در شب

ترس مهجور ارواح کز کرده در من

 

 سیل تصویر ها در گذر ناگهان در

عمق بهت صدایی شدم غوطه ور من...

 

 

توی ته مانده های کمی مکث اگر تو

حل شوی حل شوم توی این وهم اگر من...

 

ایستادی ولی گام های تو رفتند

ایستادم ولی کوچه پیجید در من...

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 1 قبل از ظهر | 
 

 

منم، نه بیش و نه کم...

 

 

 

روی خط حتمی شکست با تماس تیشه آمده

با زمینه سازی از حجاب شعر خرده شیشه آمده

 

یک کتاب شاد رنگی است در خور سلیقه ی عموم

از دل مکررات و از حوالی کلیشه آمده

 

کورسوی یک ستاره، طرح اعتباری موقتی ست

یک شبه ظهور کرده از فروش خوب گیشه آمده

 

رام بوده، با حضور ممتد غریبه ها

رم نموده از درون و شیر گشته و به بیشه آمده

 

برگ سطحی است روی شاخه های هستی و به این روند

کرده عادت و زیاد برده از عمیق ریشه آمده

 

صیغه ای است صرف گشته در خصوص حال مستمر من

باب حرف این و آن و از هنوز و از همیشه آمده...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 4 بعد از ظهر | 
 

 

ژست و لب و ابرو و میمیک مناسب

سیندرلای بلوند شیک مناسب

 

بر لب درگاه عصر جمعه ی مطرود

منتظر سوژه با چریک مناسب

 

کوچه ی بن بست و رد ترمز ماشین

مورد مطلوب و فال نیک مناسب

 

روی دل بهترین گزینه ی ممکن

کرده به لبخند خود کلیک مناسب

 

دختر افسانه ای که روز و شبش را

داده سپاهی ز غم کشیک مناسب

 

برده به بالا به افتخار شبی که

خورده به پستش چنین شریک مناسب

 

با نود و هفت درصد تن لیوان

رفته به فاز خوش کمیک مناسب...

 

 

******

 

خورده زمان در پیاله های مکرر

استرس تند تیک تیک کسی را

 

کرده رها در میانه های نوشتن

قصه ی آینده ی رکیک کسی را

 

خط زده در برگ های جاری تقویم

جوهر رد عبور بیک کسی را

 

خط زده، آری ولی ز یاد نبرده

ژست و لب و ابرو و میمک کسی را...

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر | 

 

 

 

                             امشب بیا!

                             تو دستهایم را ها کن

                             و من آن ابر های کوچک را می گیرم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 0 قبل از ظهر | 

 

 ایستاده ام در خودم و می نگرم، به زمان درگذر، به انعکاس زندگی در من!

 

 

دورست از قلمرو شاید بعیدتر

دیگرشبی گشوده شود صبح عیدتر

 

انگار از تولدم آن روز گم شدم

از چشم تیز بین خدا ناپدید تر

 

حالا ببین سناریوی هستی مرا

دستی نوشته با قلمی از یزیدتر:

 

 

1

 

وقتی که خواب موهبت..."هی تو دخترک"

"یک هفته است خواب به چشمم"... "شدیدتر

 

باید که با شما پس از این"... گیج میروم

نه می خورد تمام تنم را اسیدتر...

 

 

2

 

"خانوم شما که روسری"... اتهام را

سر کرده ام تذکر و... "قدری اکیدتر

 

این بار بار آخر و"... دستم به روسری

دستی که گشته شاخه ی لرزان بیدتر...

 

 

3

 

حالا شب و شماره و... "آینده ام تویی"

من را عروس کرده به توری سفیدتر

 

من محو ناگهان دو سه تا بوق پشت خط

"شرمنده"... عرصه می دهی به رقیبی رشیدتر...

 

 

4

 

"شعر شما همیشه همین"... هنگ می کنم

"آخردگرچگونه بگویم؟"... "جدیدتر

 

باید نوشت"... کات شدم اینجا سکانس بعد

مضمون فقط همین و کمی ناامیدتر...

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر | 

 

...

 

در آگهی نوشته: "فرنگیس گم شده

بدو ورود و موقع تشخیص گم شده"

 

گریه نکرده، دخترک توی قاب هم

فهمانده با اشاره به او هیس، گم شده

 

با دردهای کهنه و با اسم کوچکی

در کوچه ای غریب و شبی خیس گم شده

...

 

از قالب زنی همه ی حس مادری

در هفته ای اواخر اسفند گم شده

 

بر چهره اش چکامه ی چین خانه کرده است

روی لبش تداعی لبخند گم شده

 

با چادر سیاه به دندان گرفته اش

در روزهای سخت همانند گم شده

 

انگشتها اشاره و لبها به زمزمه

او را ببین همان زن فرزند گمشده

...

 

نه کوششی به خوب و نه میلی به بد شدن

در بازی فرشته و ابلیس گم شده

 

وقتی خدا شمرده یکی کم می آورد

یعنی میان دوزخ وپردیس گم شده...

 

              ****

 

له می شود وجود کسی در مچالگی

با بی تفاوتی که فرنگیس گم شده

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 4 بعد از ظهر | 

 

راه می روم...

در پنج شنبه ی خاکستری اهواز...

به دنبال جایی...

که در آن تنهایی ام تنه نخورد... جایی که فقط باید نوشت...

 

 

من صفر نهصدو... تو تمام مسیرها

مسدود و بسته است به امکان پذیر ها

 

از پنج عصر یکسره دل پرسه می زند

بیهوده در پیاده روی ناگزیر ها

 

له زیر حرف و چشمک و لبخند، بوق و سوت

له زیر زیرچشمی این سربه زیرها

 

در ازدحام شهر فراموش می شوم

یک ماهی غریب ته آبگیر ها

 

فرعی، سکوت، در به زمین باز می شود

جایی فراتر از برهوت کویر ها

 

یک میلک شیک قهوه، کمی شعر ناگهان

فرزند تلخ و ثابت این زود و دیرها

 

مشتی سیاه، مکث، قلم، باز خط خطی

من،من... نمی رسند به تو این ضمیر ها

 

یک نسخه "ماه تلخ" تر از من تو ساختی

در نسخه ی جدید تو من چون اسیرها:

 

در حد کفشهات زمین گیر می شوم

چیزی شبیه... بگذرم از این نظیرها

 

انگار مدتی است که این طالع من است:

فرزند ماه مهر، تو فرزند تیرها...

 

 ...

 

من، فیش میلک شیک و این کافه مانده ایم

لعنت به صفرنهصدو... دیگر مسیرها

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 4 بعد از ظهر | 

 

 

کسی ایستاده بر پرتگاه، هنوز و همیشه...

 

 

 

کسی رسیده بودنش به پرتگاه دیگری

سقوط از ارتفاع و توی اشتباه دیگری

 

کسی که در تمام زندگی ستاره سوخته

سپرده آسمان هستیش به ماه دیگری

 

ورق، برای او نخوانده و قمار باخته

زدست رفته بی بی اش به حکم شاه دیگری

 

دوباره شعر چکه می کند و وقت آن شده

بخواند این قصیده را به گوش چاه دیگری:

 

کدام شب دوباره شام غربت است و شمع می زند

و می شود کدام شانه گریه گاه دیگری؟

 

کسی که در تمام طول شهر واکس می خورد

رسیده ابتدای مصرع سیاه دیگری

 

خطوط قرمزیست زندگیش، کس نمی کند

به این کتاب وا نکرده اش نگاه دیگری

 

ومی خورد ممیزی و واگذار می شود

شبی ضمیر "او" به شخص سر به راه دیگری

 

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 12 بعد از ظهر | 

 

 وگاهی شعر...

مصرانه از انگشتهایم  چکه می کند،

پریشان و پراکنده ،

                بر بام پر از روزن روزهایم .

پیش از آن که غرق واژه شوم،

ناودان زده ام

اینجا ناودانی است

برای فرزندان مصرّ انگشتهایم.

که بچکند و...

بسرند و...

         مرا بسرایند...

  

 

 

گاهی می آیم و چکه چکه می نویسم،

گاهی بیایید و دریا دریا شادم کنید...

 

  

|+| نوشته شده توسط مریم کامیاب در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar